تبليغاتX
ماه هفت شب


ماه هفت شب

پروردگارا،قلب مرا به آنچه نزد توست مطمئن گردان !

 

دخترک موفرفری! ایمیلت ُ واسم بذار !

 

تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391سـاعت 3:52 PM نويسنده آوین|

 

می گوید ماشین را می خواهند بفروشند؛دلم نمی آید...نمی دانند،آنجا همان جا بود که اولین بارها را در خود داشت...اولین کنار هم نشستن ها... اولین در گوشی حرف زدن ها را ... اولین سرخ شدن ها از شرم... همان ماشینی که غروب های زمستان با هم تویش سیاوش می خواندیم... ولنتاین مان هم آنجا بود ... کادوهای قرمز و شکلات ها ... می خواهند ماشینی را بفروشند که من دستگیره ی درش را هنگام قهر کردنمان شکسته بودم،ماشینی که تویش بارها پر بغض بودم و دم نمی زدم...صبورانه شنیدمت ...

همانی که باهاش بالای کوه رفته بودیم،پیاده شده بودیم و شهر را از آن بالاها دید می زدیم ... به قول حامد بهداد،انگار آسمان را تکانده بودند و ستاره هایش افتاده بود جای جای شهر...

من باز هم کنارت خواهم نشست...هرجای دیگری ... سرم را روی پاهایت خواهم گذاشت،که به خنده و التماس بگویی پاشو ، تصادف می کنیم ها ... من باز هم با تو سیاوش خواهم خواند،کنارت کادوها را با شوق باز خواهم کرد ... قهر می کنم ... دستگیره ی در را می شکنم ... از ماشین پیاده خواهم شد ... ناز خواهم کرد ... آشتی هم . تنها دلم برای همین ماشین تنگ می شود.چون آدم اولین ها را فراموش کردن نیستم.فقط می گویم کاش با هم،همان جا نامجو هم گوش کرده بودیم ...

تو دل ات نمی خواهد ؟؟

 

تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391سـاعت 5:9 PM نويسنده آوین| |

 

آدمهاي ساده را دوست دارم؛

همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند،همان ها که براي همه لبخند دارند. همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند. آدمهاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بس که هر کسي از راه مي رسد؛يا ازشان سوء استفاده مي کند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد. آدم هاي ساده را دوست دارم.

بوی ناب « آدم» می دهند... *

* پرستو عوض زاده - مجله ی موفقیت

** این عکس هم که پارسال است؛پاییز ... داریم اشاره می کنیم به آینده ... پر از سادگی ...

سمت چپی من هستم،سمت راستی دُرناز و وسطی هم سارا.

 

تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391سـاعت 1:37 PM نويسنده آوین| |

 

 


ادامـــه مطلب
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391سـاعت 0:7 AM نويسنده آوین|

 

به دُرنآز ، پرتقالی که محکم سر جایش نشسته و قرار است با همه ی بادها باشد و باشد و باشد.باد ما را با خود نخواهد برد.

یادته گفتی بذار به درکش برسم که نیستی،که نبودنت به چشمم میاد...که جات خالیه؟

پایه ای بهم بگی نبودنم تو ذوق می زنه؟

پایه ای سر یه دونه کتاب حسین پناهی دعوا کنیم؟

پایه ای زنگ بزنم بهت گریه کنم،و تو  دو نصف شب آژانس بگیری بیای پیشم؟

پایه ای بیام دنبالت،با هم بریم هرجا که یه ساله با هم نرفتیم؟

پایه ای مداد رنگی فابرکستل هامون و برداریم،بریم کلاس نقاشی؟

پایه ای شب احیا بهم مسیج بزنی: بیداری؟

پایه ای برج میلاد،اتوبان گردی،نصفه شب؟

پایه ای شکلات بذاریم تو کیف هم؟

پایه ای بریم دریا،به شونه های هم تکیه بدیم،غروب و نیگا کنیم؟

پایه ای شالت از سرت بیفته،من بگم سرت کن؟

پایه ای صدات کنم پرتقال ِمن ؟

پایه ای شمع روشن کنیم،کنار هم خوابمون ببره،باز پتوت آتیش بگیره؟

پایه ای دست هم و ضربدری بگیریم تو باد جیغ بکشیم؟

پایه ای از گریه هات گریه م بگیره؟

پایه ای حرف اول اسممون و بالای تخته بنویسیم،با گچ سفید؟

پایه ای بهم بگی گلپر سبز قلب زار من؟

پایه ای این زنگ از خانوم اشرفی اجازه بگیریم،شیمی و بپیچونیم به هوای حیاط؟

پایه ای به خاطر لاک ناخونات،یه ربع دیر بریم سر کلاس؟

پایه ای شعرای تیلور سوئیفت و از حفظ بخونیم؟

پایه ای با Juliet توی لاو استوری اوج بگیریم؟ با please don’t go ؟

پایه ای برگه دیفرانسل و سفید بدیم،بنفش شیم،سُرخ شیم از خنده،معلم چپ چپ نگامون کنه؟

پایه ای بیلیت بگیریم با قطار بریم تهران نمایشگاه کتاب؟

پایه ای پیاده بریم بریم مدرسه،پاپ کورن پنیری بخوریم بارون خیسمون کنه؟

پایه ای تو جامیزی دست همو بگیریم؟

پایه ای بریم تالار حافظ،یه کمی بالاتر و ببینیم؟

پایه ای داد بزنیم "اشتیاق دیدن عکس ما دو تا توی قاب" ؟

پایه ای یه دنیا رو به خاطر هم بپیچونیم؟

پایه ای پنج شنبه بریم پیاده رو گردی؟

پایه ای واسم تار بزنی،من دستم و بزنم زیر چونه م نگات کنم؟

پایه ای بعدش واست سعدی بخونم " که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی..." ؟؟

پایه ای امشب لباس قشنگ هامون و بریزیم تو کوله مون بریم عکاسی،عکس بگیریم؟

پایه ای امشب واسه تولدت دوتائی شمع ها رو فوت کنیم؟

پایه ای هجده سالگی رو دوست داشته باشی؟

پایه ای بغلت کنم؟

پایه ای غصه ی موهات و نخوریم؟

پایه ای بگم تولدت مبارک و ذوق کنی؟

پایه ای تو بیای و اینا رو بخونی و گریه کنی؟

پایه ای من اینا رو بخونم و گریه کنم؟

 

 

تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391سـاعت 0:0 AM نويسنده آوین| |

 

دیدین تو این انیمیشن ها وقتی به یه چیزی فکر می کننُ یه ابر گنده میاد بالای سرشون و فکراشون و نشون میده ؟!

اگه قرار بود من دنیا رو بسازم،حتما این و توش لحاظ می کردم.

البته گند می زد به خیلی چیزا.

تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391سـاعت 2:56 PM نويسنده آوین| |

 

میگه* حرف نزدن داریم تا حرف نزدن...یه حرف نزدن تحقیره ...یکی ... 

بعد یه حرفشم که من خیلی قبول دارم این بود که،آدم ها رو باید بعد تموم شدن رابطه ها شناخت.ببینی بعدش چیکار می کنه !

* دُرناز

تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391سـاعت 5:37 PM نويسنده آوین| |

 

از یک جایی به بعد

درد هم نداره.

 

تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391سـاعت 5:17 PM نويسنده آوین|

 

من که سنگرم سُکـــوتـــــه !!!

 

 

تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391سـاعت 5:10 PM نويسنده آوین|

miss-A